۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه
او و معشوقش
آن زمان به لطف معشوق از کره ی خاکی و از بند تعلقات رها میشوی..عرش را طی میکنی..پیامبر زمان خود میشوی..عروج میکنی ...بر در ِ بهشت حلقه میکوبی...و رخصت ورود را به سبب لطف معشوق میابی..
به کوی معشوق معتکف جلوه ی حق میشوی...از خود تهی و از نور سرشار...شاعر میشوی..بینا میشوی...غبار از دیده ی دل میشویی و آگاه میشوی...آسمانی میشوی..زلال و پاک
لحظه لحظه خود را به معبود خود نزدیک تر میبینی...بنده ی حق میشوی...
در این راه خار مغیلان حریر مینماید...کاینات گَه به جنگ با تو برمیخیزند..زانکه به معشوق حسادت می ورزند..اما بعد که یارای مقابله با او را از دست میدهند... به خدمتت در می آیند و از تو اطاعت میکنند
و سر تعظیم بر هردوتان فرود می آورند...روزها رنگ دگر میگیرد..شب معنای ظلمتش را از دست میدهد..ماه و ستارگان به سبب حال و هوای تو به بزم مینشینند...خورشید گرمایش را از وجود تو میگیرد..در یا تلاطمش را وامدار شور ِ تو میشود..دلت دریـــــــــا میشود و شاید دریا نمادی از دلت...
وسعت وجودی ات ازآسمان میگذرد و آسمان در برابرت حقیـــــــــر مینماید...و اینگونه تو رویا میشوی و زیبــــــــــا...جـــــــــاودان میشوی و ماندگـــــــــــار تا ابـــــــــــــد
**اضافه نوشت ِ خودمــــــانی:
وقتی کسی به دل نشست ..تشستن اش مقدسه...گاهی برای این تقدس هزینه های زیادی باید پرداخت...اما حرمتش می ارزد به تمامی هزینه هایش
وقتی کسی رو دوست داری حاضری از خودت بگذری ...غرورت رو نادیده بگیری
وقتی کسی رو دوست داری حاضر نیستی حتی برای یه لحظه به دیگری فکر کنی....تمام لحظاتت پر میشن از یادش..خاطراتش...و...
وقتی کسی رو دوست داری اون خورشید میشه و تو گیاهی که به درخشش اش نیاز داری...او باروون و تو خاک...اوشبنم و تو گل..او نفــــــس و همین برای تـــــو بـــــس..!!ا
وقتی کسی رو دوست داری از اسارت خودت در قلبش لذت میبری...
وقتی کسی رو دوست داری همه جا و هر لحظه او را با خودت میبینی و حسش میکنی..و در تمومی لحظاتت شریکش میکنی
وقتی کسی رو دوست داری دنبال بهونه میگردی تا رویدادهای روزانه ات رو براش تعریف کنی
وقتی کسی رو دوست داری همیشه نگران خودش و سلامتی اش هستی و دوست داری همیشه در آرامش باشه...
وقتی کسی رو دوست داری جمله ی مراقــــــب خودت باش رو روزی هزاربار تکرار میکنی...
وقتی کسی رو دوست داری هر روز دلیل بیدار شدنت رو میدونی..و فردا رو به سبب لحظه ای بیشتر با او سپری کردن طلب میکنی...
وقتی کسی رو دوست داری قلبت از دوست داشتنش اشباع نمیشه
به راستی چه زیباست دوست داشتن و چه زیباتر دوست داشته شدن و از همه والاتر چه رویـــــــایی و مقـــــدس است همچین پیوند عاطفی...
و امـــــــــــــا....
واما دلهره های بی تابی...نگاه پنهانی...سکوت پرمعانی...نگرانی طولانی...همه و همه در گرو ِ عشق متعالی خوش است...
دلدار را در آیینه ی دل دیدن خوش است...رخش در مهر حق و حق را در چهره ی مخلوقش دیدن خوش است...
پ ی ن و ش ت:
*دو پست مختلف رو باهم یه جا ثبت کردم به عنوان متن اصلی و اضافه نوشت ِ خودمانی
** اصولا تموم نوشته هام رو دوست دارم اما این رو به سبب اینکه به سرانگشت خیال و احساس میشه حسش کرد از معدود نوشته هاییه که بارها و بارها خوندنش آرامش خاصی بهم میده
یاحق
۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه
شاکی ام خیلی
خنده ی صبح دمی گریه ی شب هست پسش
آن روز که چشم به جهان گشودم بر این باور بودم که این نیز عرشی دیگر است...چه گویم که انگار از عرش به فرش رانده شدم
فلسفه ی این خلقت برای این بنده ی حقیر چه بود؟؟کس ندانست که تقدیر چه بازیها رقم زد و زین پس نیز خواهد زد
در عجبم که من ملک بودم و فردوس برین جایم بود...این دنیا را بحر چه ساختند برای چون منی هنوز هم ندانم
خداوندا؟؟ گفتند میگویی هرکه در این بزم مقرب تر است..جام بلا بیشترش میدهند
آن قربت را جز این غربت نیافتم...
دانی که من غریبم و ذکر تو قریب...غریبانه صدایت میکنم دستم گیر که دانی جز تو پناهی ندارم
پروردگارا...مانده ام سخت عجب گرچه سبب ساختی مرا؟؟در سینه ام حرم پاک خود را نهادی...گفتی این است دل
دل از گل بود..نظر تو بر آن افتاد و از وجود خود در آن دمیدی..خاک طاقت نیاورد و تپیدن گرفت..
پس گل شد دل...دل شد حریم بارگاهت...دل شد خانه ی تو...تپش دل از حضور توست...
حال شاید در میان خانه گم کرده ایم صاحب خانه را...
خدایا...این بنده جسورانه دست به شکایت برداشته
خدایا شاکی ام...شکایت از معبود خطاست..اما دادگاهی عادل تر از محضرت نیافتم
خدایا خسته شدم..بریدم خداااااااا...
خدایا خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ورنه این دنیا که من دیدم خندیدن نداشت...نه!!نداشت
خدایا..این همه رنج و درد را بدادی..شکرت خدا..خدایا شکرت..اما تا کی؟؟
هنوزم در بوته ی سودای توام؟؟تا کی؟؟
خسته شدم از همه چیز......
.....
پی نوشت۱: تو این شبای عزیز محتاج دعایم
پی نوشت ۲:دلم خیلی گرفته بود..نمیخواستم اولین پستم بعد ماه ها این باشه اما شد
۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه
امين نامه...قسمت اول...رشيد پور در كلاس كنكور!
۱۳۸۸ آذر ۱۷, سهشنبه
و اما عشــــق 4
بي تاب و بي قرارم اينبار در محضر استاد
گفتمش:از عشق بي تاب است دل!زين سخن هر روز و هر لحظه پريشان است دل!
گفت:اي دل اندر بند زلفش از پريشاني منال
مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش!
گفتمش:مستي و عاشقيم برد ز دست صبر نايد ز هيچ عاشق مست!
گفت:امتحان كرديم و دانسته
به صبوري گشاده شد بسته
گفتمش:ديده و دل را بسپردم به طوفان بلا!نيمه راه بازماندم!چه كنم؟؟
گفت:سعي نابرده در اين ره به جايي نرسي
مزد اگر ميطلبي طاعت استاد ببر!
پ ي ن و ش ت:
الف)بعد مدت ها بلاگ رو آپ كردم اونم برا اولين بار في البداهه!
ب)اين نوشته همچين به دلم نچسبيد..فقط دلم ميخواست بنويسم!
ج)همه خوبن ايشالله؟؟
۱۳۸۸ آبان ۱۹, سهشنبه
تولد دايي حسين
۱۳۸۸ آبان ۱۲, سهشنبه
چــــــرا خدا مرد ها رو آفريد؟؟؟
۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه
و امــــــا درد و دلي دوستانه
يه ماه اي شايدم بيشتر كه پر بود از اتفاقات كوچيك و بزرگ و بعضا مهم و بيهوده واسه من ! ساجـــــــده...!
حوصله ي نوشتني برام نمونده و لا اينكه خيلي سعي كردم كه از حال و هوايي كه واسه خودم درست كرده بودم بيرون بيام
و حال شايد گفت تا حدودي موفق!!(البته باهاس ديد موفقيت رو چجوري ميشه معني كرد) در هر حال هنوز به حالت عادي كامل برنگشتم!!
اين چند وقته پر بود از حوادثي كه به جرئت ميتونم اعتراف كنم كه خيلي چيزا رو تغيير داد ...تغيير روش...رفتار..نگرش ...بيان.. و.. البته متاسفانه تغييري جز مثبت!! و باعث شد كه اين احساس بر من غلبه كنه كه چقدر عاجز شدم!!ولا اينكه الان
دوباره دارم به حالت عادي بر ميگردم اما..(گرچه آب رفته باز آيد به رود....ماهي بيچاره اما مرده بود!)
خيلي اذيت كردم ناخواسته و بيش از اون اذيت شدم! چيزهايي ناخواسته برام داراي اهميت شد كه قبلا هيچ توجهي بهشون نداشتم...نسبت به مسائلي حساس شدم كه قديم خيلي راحت از كنارشون ميگذشتم..
نتيجه ي تمامي اين كشمكش هاي دروني و... چيزي نبود جز آزردن خاطر بسياري از بستگان و دوستان و عزيزانم..و ناراحت كردن اونا و راندنشون از خودم و در كل شكستن خودم...اما اونقدر بزرگ بودن كه باز تنهام نزاشتن
نميخوام بنويسم و بگم كه خسته ام...امـــا واقعا هستم...كم آوردم...بريدم...امــــــــا هنوز هستم!موندم...!
يه مدتي نه حوصله ي صحبت داشتم و نه نوشتن و نه حرفي براي گفتن...!!و الان ميبينم نوشتن اين پست بهترين بهانه است براي حرف زدن البته خيلي ساده نه سخن وري كه ديرگاهيست حس سخن وري در من پژمرد..!!
...................................................
اي خدا قسم به رازم كه ازت نبوده پنهون
به تموم اشك چشمام به همين شام غريبون
ديگه طاقتم تمومه ديگه فرصتي نمونده
واسه جبران مافات...مونده؟؟
.....................................................
ح.صله ي بيش از نوشتن رو ندارم!بهانه اي بود تنها براي هم صحبتي با يكايك عزيزانم كه تو اين يه مدت بيش از هر زماني رنجيده اند از اين ساجـــده!
پ ي ن و ش ت :
1) هنوز اونقدر شجاع هستم كه بگم ببخشيــــــــد و فكــــر كنم اونقدر بزرگ هستي كه ببخشـــــــــي و اگر غير اينه
پس ديگـــــــــر هيچ......ـــــــــــــــــــ!!
2) گــــــــــــر تو فهمي اين بيان را دور نيست ورنفهمي بيش از اين دستور نيست !!
3) نوش دارويم بما تلخـــــي نكن تا ننوشم جام زهر زندگي ...معني هر دل بريدن مرگ بود تا نبودي التيام زنـــــــــدگي
و باز سحرگاهي ديگــــر...2/20 بامداد يــــــــــــا حــــق
۱۳۸۸ مهر ۱۴, سهشنبه
شكستم اما دلي نشكستم
۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه
و امـــــــــــا عشق 2
من در كلاس و استاد در خيال...!!!ا
اينبار اول و آخر منم...من!!ا
پرسيدمش :آيين اين مهــــــــر چيست؟؟
بگفتم:قبله باختم!خـــــــــدايم كيست؟؟
بگفتم:يا علي گفتم...عشـــــــــق چيست؟؟
بگفتم:دين و ايمان همه رفتند...شعار ماند!رسم اين آيين چيست؟؟؟؟
بگفتم:از عشقي كه گفتي برايم تنها عذاب ماند...اين چيست؟؟؟
بگفتم:از صداقت تنها برايم خيال ماند...عاملش كيست؟؟؟؟؟
بگفتم:حق به ناحق رنگ باخت...دليلش چيست؟؟؟
بگفتم:بي گناهي بيشترين گناه شد!!اين چيست؟؟
بگفتم:راستي نهان شد...آبادي ويران شد...انديشمند در بند شد...علتـــــــــش چيست؟؟؟
بگفتم:از عدالت تنها برايم يك نام ماند...اين چيست؟؟
بگفتم:از هر آنكس كه بيش از جان دوست ميداشتم تنها يه خيال ماند...رسم اين چيست؟؟!ا
بگفتم:از آرزو سراب ماند...از عشق يك خيال ماند...از مهر تنها يــــــك نام ماند...اين چيست؟؟؟
بگفتم:رسم وضو به خون در آيين عشق چيست؟؟؟
بگفتم:عشق حق...حلاج را به معراج برد...پس بايد گفت كه معراج مردان و زنان بزرگ بر سر دار است؟؟؟؟آخـــــــــر عشق....نيستي براي جــــــاودانگي است؟؟؟
بگفتم:هستــــــــي نخواهم چه بايد كنم؟؟اين هستي كه جز سختي نيست!!ا
بگفتم:سختي به نقد جــــــان خواهم خريد!!امـــــــــا اسيري نـــــــــه!!راه چيست؟؟
بگفتم:كـــــــــــــافيست!!جواب چيســـــــــــت؟؟؟
استـــــــــاد سكوت !!!!!!كرد!
من به انتظار جواب بودم!جوابم سكوت بود!چه رسمي است اين سكوت پرمعـــــــنا؟؟!!ا
اين فرياد خاموش در سكوتي تلخ بود ؟؟
درس اين بار استاد بر من!!:توجـــــه در عين بي توجهـــــي و سكوت پر معنــــــا!!ا
درس اين بود!من رسم شاگردي بجـــا آوردم!آموختم...بـــــــــه !!...از استـــــــاد!!
امــــــــا من به دنبال جواب بودم نه درس!!
جواب اين همه سوال چنين سنگين سكــــــــــوتي بود؟؟؟؟!!
قضــــــــــاوت با شمــــــا
"در خوابگه جهان من شيدائي ..... چشمي بگشودم از پي بينايي"
"ديدم كه در او نبود هشيار كسي .... من نيز بخواب رفتم از تنهايي "
التمــــــــاس دعــــــــا ..... يـــــــــــاحق
چهارشنبه...2/35 سحرگاهان
۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه
يــــــــادش بخيـــــــــر!!

گذري بر خاطرات
امشب كه چه عرض كنم امروز!نهم شهريور 88!ساعت 2:25
پشت ميزم نشسته ام...درست در همون حالت اون روزها...با اين تفاوت كه ديگه سكوتي اين وقت صبح نيست!
در حال مرور خاطرات هستم و درست مثه همون روزا آهنگ هايي رو هم كه واسم پر از خاطر است رو گوش ميدم!
آرامش نسبي خاصي تقريبا حكم فرماست و اما نميدونم چرا ضربان قلبم غير عاديه...؟؟
مور خاطرات دوست داشتني همراه با سنگيني خاصي كه به سبب حوادث بعدش رخ داده
چه روزايي بود؟؟من پشت همين ميز مينشستم و در انديشه هاي سبـــــــز روزهايي رو سپري ميكردم
چه روزهايي بود كه تو همين اطاق بحث هايي داغ بود و سو سوي چراغ اميـــــــــدي روشن!!
چه روزهايي بودكه همين جا انديشه هايي در حال شكوفايي!
چه روزايي بود كه به فكر رشد...شكوفايي...دستيابي به آنچه آرزومندش بوديم...در انتظار بهــــــار!
چه روزايي بود كه فعاليت ميكرديم...بحث ميكرديم...تلاش ميكرديم...نميگم خستگي نداشت...داشت ...اما خستگي به اين معناي الآن..!!نــــــــه...نداشت...به معتاي واقعي خسته نميشديم
چه روزايي بود كه ياد گرفته بوديم بهم اعتــــــماد كنيم
چه روزايي بود كه بي رقيب بوديم
ميبيني؟؟؟؟؟بـــــــــــهار نديده به خزان رسيديم!!چـــــــــــرا؟؟كجاي كار ميلنگيد؟؟اشكال كجا بود؟؟اين امتحانه؟؟چـــــــرا اينقدر سخته آخه؟؟
ما كه مردود نشديم اما قبوليمون رو خط بطلان كشيدن به ناحق....باشد كه در پيشگاه حـــــــق سربلند باشيم...امــــــا حال؟؟
وايي...چه روزهايي بود؟؟آخ آخ ياد اون شبا بخــــــــير! ياد شب زنده داري ها بخــــــــير..
ياد اون كـــل كـــــل ها بخــــــــير...ياد همه ي اون قشنگي ها بخــــــــير
ياد اون شبه آزادي نسبي زودگذر بخــــــــير....ياد دوستان خـــــــوب و صميمي بخــــــــير...ياد اونايي كه بودن و حـــــال نيستن بخــــــــير
يــــــــاد........بخـــــــــــــــــير
ياد ستادها...آدماش...ياد بحث هاي داغ سر كلاس ها...ياد اون وقت هايي كه شب و از روز نميشناختيم بخــــــــير!!ا
ياد اون وقتايي كه از چند طرف درگير درس ها بودم و هم درگير بحث ها و... بخــــــــير
ياد اس ام اس ها...تحليل ها...دلداري ها...همه و همه بخـــــــــــير..!!ا
يادمه وقتي خيلي زير فشار بودم...خسته ميشدم...واسه آروم كردن خودم...واسه اينكه حرفايي كه نميتونستم بنا به دلايلي اينجا بيان كنم ميومدم كه تو نت تخليه بشم!دوستام گاهي اوقات دعوام ميكردن...آخه قول داده بودم مدتي نباشم....!!!
ياد اون وقتا هم بخير....همون زمانايي كه يواشكي ميرفتم وبلاگايي كه دوست داشتم رو ميخوندم و نميتونستم جلو خودم رو بگيرم كه نظر ندم!!!!!ياد اونا هم بخيــــــــــــر
آي آي آي!كه الان بايد مهر سكوت بر لب زد...ناچــــار به سكوت در خيلي از موارد!
آي آي كه الان بايد به ظاهر خاموش بموني تا واسه تحقق انديشه هات مشكلي پيش نياد و ...!!1
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت....سرها در گريبان است....كسي سر برنيارد كرد ...پاسخ گفتن و ديدار ياران را....نگه جز پيش پا را ديد ..نتواند.....كه ره تاريك و لغزان است!!!ا
و زماني شده است كه سال هايش جز خزان فصلي دگر را ندارد!
زماني شده است كه اعتــــماد را جايي نيست
عدالت و حـــق تنها يه لفظ زيباست و حجابي براي ناحقي ها و بي عدالتي
آنجايي كه بايد داد ستاند....بيداد حراج كرده اند!!ا
راستي ها در سينه پنهان و سياهي و تباهي و تزوير و دروغ و....آشكارى!!ا
اعتقادات ديني و عميق مردم به بازي گرفته شده و جايگاه اصلي و حقيقي اش متزلزل...به سبب ناداني عده اي!!اين يعني فاجعه اي در كنار فجايعي ديگـــــــر!!
و بدتر از همه اينكه آرماني ديده ميشه اوضاع از نظر عده اي از عزيزان....و اين جاي تاسف داره
.....
دهان دخـــتــــــــر زيبا تهي ز دندان است
كه هر شكسته دندان بهاي يك ناناست
هيچ كس فكـــــــــر نكرد كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
مردم شهـــــــــر بانگ برداشته اند كه چرا سيمان نيست
و كسي فكر نكرد كه چرا ايمـــــــان نيست
و زماني شده استكه به غير از انســـــان...به غير از انســــــــان هيچ چيـــــــز ارزان نيست!!!!ا
يا حــــــــق
ساعت اتمام...3:56 سحرگاهان
۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه
و اما عشق
و اما عشق
حلاج را پرسیدند عشق چیست؟؟
گفت امروز بینی و فردا و پس فردا
اول روز بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روز به باد بردادند!!عشق این است
.
.
مرا گفت عشق را تعریف کن!
گفتمش: عاشق نبودم.
گفت:محال است...بخوان !به نام عشق بخوان
گفتم:رسم خواندنی که خواهی ندانم!
گفت :بنگار...عشق را بنگار
دستم لرزید!گفتم:قلم روان ندارم!
گفت: برای نگاشتن قلم نیازی نیست...بر دل نویس....
گفت:آنچه از دل برآید بر دل نشیند
گفت:سر ناگفته باز کن
در آن لحظه: دل لرزید....دست ترسید....اشک لغزید
دگر بار گفت:بازگو
گفتم:بهانه
گفت:بی بهانه!شجــــــــاعانه
گفتم:جســـــــارت
گفت:شجــــــــاعت
گفتم: پس غرور؟؟
گفـــــت: خشوع
گفتم:نوایم؟
گفت:بی نوایی
گفتم: صدایم؟؟
گفت: بی صدایی
گفتم: مرا استــــــاد باش!
گفت: تو خود بر خود استــــــــاد باش!!
گفت: دیدی؟/
آهسته گفتم: فکر کنم دیدم!!
گفت : به چه؟؟
گفتم: به دیده
گفت: به کدامین؟؟
گفتم: به دو دیده ی ظاهر
گفت: نادیدنی ها دیدی؟؟؟؟؟؟
گفتم:.....نه!!چیزی نگفتم...جوابم سکوت بود!!سخنی برایم نمانده بود
گفت:: درس اول و آخـــــــــر از من!!به دیده ی دل بنگر....آنگـــــــاه اسرار نهان آشکار خواهد شد
خود را در قالب دیگری گذار و به دیده آن نیز بنگــــــــر...
گفت و گفت و گفت .....گفت و رفـــــــــت
سفر آغاز کردم
به کوی دل سفر کردم...
اول بار نیافتم....به پشت سرای دل رفتم...رفتم و دفتر عشق باز کردم...خواندن آن در حد فهـــــم آغاز کردم
خـــــواندم وفا......دیدم جفـــــا
خـــــواندم حــــــق....دیدم نا حق
خـــــواندم رحم....دیدم بی رحم
خـــــواندم مهــــر....دیدم بی مهــــر
خواندم......نه دیگر توان خواندن نبود!!دیده دریا شد...اشک جاری شد...سیل راهی شد!
سرای دیده دل باز شد!نادیده کمی آشــــــــکار شد
به چشم دل دیدم جفـــــا....کردند وفـــــــا
دیدم ناحق...رسیدند سرآخـــــــر به حق
دیدم...
.
.
اما نه باز ندیدم آنچـــــــه خواستار دیدنش بودم
به دنبالش گشتم...به هر سو نگاه کردم نیافتمش...بر سر کلاسی بودم که استادی نبود...رفته بود...
استاد من بودم...شاگرد من بودم...اول من بودم...آخــــــر هم من بودم
سوال بی جواب....کلی سوال بی جواب
باز گفتم:عشـــــــق چیست؟؟؟
گفته شد:
عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود
جوینده ی عشق بی عدد خواهد بود
فردا که قیامت آشکارا گردد
هرکس که نه عــــــاشق است رد خواهد بود
.
.
.
و اما....رد شدم!!!!
تمــــــــام
برای خودم نوشتم و واسه خودم اعتراف کردم ... باز هم نشد
امشب چه عرض کنم ...امروز...سه شنبه بیست مرداد هشتاد و هشت ساعت دو و چهل و پنج دقیقه صبح
شروع کردم به نوشتن ...چه روزی بود امروز!ناراحتم؟؟نگرانم؟؟استرس دارم؟؟دلواپسم؟؟دنبال دلیل میگردم؟؟
چمه؟؟واقعا نمیدونم!!!!فقط این رو میدونم که سرآچه ی ذهنم آماس کرده و کلی مطلب و خاطره و حرف و حدیث و...در حال تراوش از این حوضچه است و کلی افکار وپراکنده در حال رفت و آمد و آنقدر نزدیکند و واضح که گویی در کالبدی جای دارند و جلوی دیده در حال گذر!!!ا
ساجده؟!!ا
جالبه نه؟هم جالب و هم امشب کمی غریب تر از قریبانه هایی که هر موقع میپنداشتی!بعد مدت ها خودم و خودم تنها شدیم
در سنگینی سکوتی که شاید قدیم دوست نداشتم اینچنین بودنی رو و اما امشب....تنها صدایی که این خلوت رو بهم میزنه صدای سایش قلم روی کاغذه و صدای نمنم بارون که کم کم به شرشر داره تبدیل میشه
باران!!آرامش!!سکوتی سنگین بر دلی خسته........ا
بگذریم.....!!واسه خودم مینویسم امشب....برای ساجده
ساجده.....میدونی؟؟؟؟ حال من اکنون برون از گفتن است......این که میگوییم نه احوال من است
ساجده؟؟میخوای اعتراف کنم جلوت؟؟شاید آروم شم
اعتراف کنم که سیاهی دامن گسترده و نور پرده نشین این ظلمته؟؟؟؟؟؟
اعتراف کنم که برای رسیدن به سرمنزل مقصود باید هزینه ها پرداخت؟؟؟؟؟خیلی سنگین؟؟
اعتراف کنم که این پاکی به اصطلاح کودکانه!در قلبم رو دوست دارم؟؟؟؟/
اعتراف کنم که هنوز بچه ام و دوست ندارم بزرگ بشم؟؟؟؟
اعتراف کنم که این بچگی رو دوست دارم چون دروغ و غرور کاذب و ریز بینی و خصومت و کینه و دورویی و ...را باری درش نیست؟؟؟؟؟؟
اعتراف کنم به صداقت این کودکی؟؟
اعتراف کنم به تاری که برایمان ساخته شد؟؟؟
اعتراف کنم به اشتباه آدم و حوا؟؟؟؟؟
اعتراف کنم به رانده شدن از آن بهشت و دور شدن از بهشت خیالی خود؟؟؟؟؟
اعتراف کنم به دلتنگی و حسرت زمان کوروش ها؟؟؟؟
اعتراف کنم به مجبور بودن به سکوت؟؟؟
اعتراف کنم به اینکه در حال نوشتن تاریخی ایم و شاهد تکرارش به طریق مدرن؟؟؟؟
اعتراف کنم که استاد نوشتن مقالات علمی و تحقیقی ام و اما در نگارش صحبت های خودم شدیدا عاجز؟؟؟
اعتراف کنم جدیدا شنونده ی خوبی ام همچون قبل و درمانده ای در سخن وری؟؟؟؟
اعتراف کنم که اسب سرکش سخن ام کنج عزلت رو انتخاب کرده و حتی نفسی برای جابجایی براش نمانده و چه برسه به بی رقیب تاختن همچون گذشته های تقریبا دور؟؟
اعتراف کنم که بعضا اونقدر کوتاه میام که از تو بودن...ساجده بودن!!!خارج میشم؟؟؟؟؟؟؟
اعتراف کنم که خسته ام شنیدن این همه دروغ؟؟؟
خسته از دیدن ظلم؟؟؟؟؟/
اعتراف کنم که تو نقاشی کردن زندگی تنها رنگی که دستم دادن این روزا مشکیه؟؟؟؟؟/
اعتراف کنم که سنگینی خاصی رو رو قلبم احساس میکنم؟؟؟؟
اعتراف کنم که گذشت ثانیه ها رو دوست ندارم الان؟؟؟
اعتراف کنم دوست ندارم آنچنان آزادی رو که نفس را راهی برایش نیست؟؟؟؟؟اعتراف کنم که بهترین شاگرد استاد محبت بودم و آخرین شاگرد استاد خصم؟؟؟
اعتراف کنم به ناخوانا شدن حرفام؟؟؟؟؟؟؟
اعتراف کنم به بی اعتمادی ام نسبت به هرآنچه میبینم و میشنوم؟؟
اعتراف کنم که مستم از جام غم؟؟؟؟
اعتراف کنم که دوست ندارم آنچنان خانه ای را که بیگانه باشیم و مهر سکوت برلب و سر درگریبان به واسه اندیشیدن و با افکاری روشن در عین تاریکی؟؟؟؟؟؟
آره...اعتراف میکنم
اعتراف میکنم به بودن...به ماندن...به جاودانگی اندیشه...به پاکی اعتقاداتم...به هدفم به....به....به سختی این اعترافات!!!ا
آره اعتراف میکنم در عین بلاییم و خود نه
اعتراف میکنم که این روزا قاب های خالی بهترین جا برای لبخند است و دل ها امن ترین مکان برای سنگینی غم!!!ا
اعتراف میکنم که نمیتونم بنویسم اونچه توان گفتنش نیست و در افکار مدفون
آره ساجده...میبینی؟؟تو جلو خودتم نمیتونی راحت اعتراف کنی !!!!!جدا تو همون ساجده ی سال های پیشی؟؟؟؟





