۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه
امين نامه...قسمت اول...رشيد پور در كلاس كنكور!
۱۳۸۸ آذر ۱۷, سهشنبه
و اما عشــــق 4
بي تاب و بي قرارم اينبار در محضر استاد
گفتمش:از عشق بي تاب است دل!زين سخن هر روز و هر لحظه پريشان است دل!
گفت:اي دل اندر بند زلفش از پريشاني منال
مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش!
گفتمش:مستي و عاشقيم برد ز دست صبر نايد ز هيچ عاشق مست!
گفت:امتحان كرديم و دانسته
به صبوري گشاده شد بسته
گفتمش:ديده و دل را بسپردم به طوفان بلا!نيمه راه بازماندم!چه كنم؟؟
گفت:سعي نابرده در اين ره به جايي نرسي
مزد اگر ميطلبي طاعت استاد ببر!
پ ي ن و ش ت:
الف)بعد مدت ها بلاگ رو آپ كردم اونم برا اولين بار في البداهه!
ب)اين نوشته همچين به دلم نچسبيد..فقط دلم ميخواست بنويسم!
ج)همه خوبن ايشالله؟؟
۱۳۸۸ آبان ۱۹, سهشنبه
تولد دايي حسين
۱۳۸۸ آبان ۱۲, سهشنبه
چــــــرا خدا مرد ها رو آفريد؟؟؟
۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه
و امــــــا درد و دلي دوستانه
يه ماه اي شايدم بيشتر كه پر بود از اتفاقات كوچيك و بزرگ و بعضا مهم و بيهوده واسه من ! ساجـــــــده...!
حوصله ي نوشتني برام نمونده و لا اينكه خيلي سعي كردم كه از حال و هوايي كه واسه خودم درست كرده بودم بيرون بيام
و حال شايد گفت تا حدودي موفق!!(البته باهاس ديد موفقيت رو چجوري ميشه معني كرد) در هر حال هنوز به حالت عادي كامل برنگشتم!!
اين چند وقته پر بود از حوادثي كه به جرئت ميتونم اعتراف كنم كه خيلي چيزا رو تغيير داد ...تغيير روش...رفتار..نگرش ...بيان.. و.. البته متاسفانه تغييري جز مثبت!! و باعث شد كه اين احساس بر من غلبه كنه كه چقدر عاجز شدم!!ولا اينكه الان
دوباره دارم به حالت عادي بر ميگردم اما..(گرچه آب رفته باز آيد به رود....ماهي بيچاره اما مرده بود!)
خيلي اذيت كردم ناخواسته و بيش از اون اذيت شدم! چيزهايي ناخواسته برام داراي اهميت شد كه قبلا هيچ توجهي بهشون نداشتم...نسبت به مسائلي حساس شدم كه قديم خيلي راحت از كنارشون ميگذشتم..
نتيجه ي تمامي اين كشمكش هاي دروني و... چيزي نبود جز آزردن خاطر بسياري از بستگان و دوستان و عزيزانم..و ناراحت كردن اونا و راندنشون از خودم و در كل شكستن خودم...اما اونقدر بزرگ بودن كه باز تنهام نزاشتن
نميخوام بنويسم و بگم كه خسته ام...امـــا واقعا هستم...كم آوردم...بريدم...امــــــــا هنوز هستم!موندم...!
يه مدتي نه حوصله ي صحبت داشتم و نه نوشتن و نه حرفي براي گفتن...!!و الان ميبينم نوشتن اين پست بهترين بهانه است براي حرف زدن البته خيلي ساده نه سخن وري كه ديرگاهيست حس سخن وري در من پژمرد..!!
...................................................
اي خدا قسم به رازم كه ازت نبوده پنهون
به تموم اشك چشمام به همين شام غريبون
ديگه طاقتم تمومه ديگه فرصتي نمونده
واسه جبران مافات...مونده؟؟
.....................................................
ح.صله ي بيش از نوشتن رو ندارم!بهانه اي بود تنها براي هم صحبتي با يكايك عزيزانم كه تو اين يه مدت بيش از هر زماني رنجيده اند از اين ساجـــده!
پ ي ن و ش ت :
1) هنوز اونقدر شجاع هستم كه بگم ببخشيــــــــد و فكــــر كنم اونقدر بزرگ هستي كه ببخشـــــــــي و اگر غير اينه
پس ديگـــــــــر هيچ......ـــــــــــــــــــ!!
2) گــــــــــــر تو فهمي اين بيان را دور نيست ورنفهمي بيش از اين دستور نيست !!
3) نوش دارويم بما تلخـــــي نكن تا ننوشم جام زهر زندگي ...معني هر دل بريدن مرگ بود تا نبودي التيام زنـــــــــدگي
و باز سحرگاهي ديگــــر...2/20 بامداد يــــــــــــا حــــق
۱۳۸۸ مهر ۱۴, سهشنبه
شكستم اما دلي نشكستم
۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه
و امـــــــــــا عشق 2
من در كلاس و استاد در خيال...!!!ا
اينبار اول و آخر منم...من!!ا
پرسيدمش :آيين اين مهــــــــر چيست؟؟
بگفتم:قبله باختم!خـــــــــدايم كيست؟؟
بگفتم:يا علي گفتم...عشـــــــــق چيست؟؟
بگفتم:دين و ايمان همه رفتند...شعار ماند!رسم اين آيين چيست؟؟؟؟
بگفتم:از عشقي كه گفتي برايم تنها عذاب ماند...اين چيست؟؟؟
بگفتم:از صداقت تنها برايم خيال ماند...عاملش كيست؟؟؟؟؟
بگفتم:حق به ناحق رنگ باخت...دليلش چيست؟؟؟
بگفتم:بي گناهي بيشترين گناه شد!!اين چيست؟؟
بگفتم:راستي نهان شد...آبادي ويران شد...انديشمند در بند شد...علتـــــــــش چيست؟؟؟
بگفتم:از عدالت تنها برايم يك نام ماند...اين چيست؟؟
بگفتم:از هر آنكس كه بيش از جان دوست ميداشتم تنها يه خيال ماند...رسم اين چيست؟؟!ا
بگفتم:از آرزو سراب ماند...از عشق يك خيال ماند...از مهر تنها يــــــك نام ماند...اين چيست؟؟؟
بگفتم:رسم وضو به خون در آيين عشق چيست؟؟؟
بگفتم:عشق حق...حلاج را به معراج برد...پس بايد گفت كه معراج مردان و زنان بزرگ بر سر دار است؟؟؟؟آخـــــــــر عشق....نيستي براي جــــــاودانگي است؟؟؟
بگفتم:هستــــــــي نخواهم چه بايد كنم؟؟اين هستي كه جز سختي نيست!!ا
بگفتم:سختي به نقد جــــــان خواهم خريد!!امـــــــــا اسيري نـــــــــه!!راه چيست؟؟
بگفتم:كـــــــــــــافيست!!جواب چيســـــــــــت؟؟؟
استـــــــــاد سكوت !!!!!!كرد!
من به انتظار جواب بودم!جوابم سكوت بود!چه رسمي است اين سكوت پرمعـــــــنا؟؟!!ا
اين فرياد خاموش در سكوتي تلخ بود ؟؟
درس اين بار استاد بر من!!:توجـــــه در عين بي توجهـــــي و سكوت پر معنــــــا!!ا
درس اين بود!من رسم شاگردي بجـــا آوردم!آموختم...بـــــــــه !!...از استـــــــاد!!
امــــــــا من به دنبال جواب بودم نه درس!!
جواب اين همه سوال چنين سنگين سكــــــــــوتي بود؟؟؟؟!!
قضــــــــــاوت با شمــــــا
"در خوابگه جهان من شيدائي ..... چشمي بگشودم از پي بينايي"
"ديدم كه در او نبود هشيار كسي .... من نيز بخواب رفتم از تنهايي "
التمــــــــاس دعــــــــا ..... يـــــــــــاحق
چهارشنبه...2/35 سحرگاهان





